|
صخره های بی ساحل موجیم که آسودگی ما عدم ماست
| ||
|
چطور مي تواند مرگ از تو تنها گودالي را پر كند با نهايت تاسف و تاثر درگذشت دوستان همسنگرم استاد رضا بروسان ، الهام اسلامي و ليلا بروسان را به اطلاع دوستدارانشان مي رسانم روحشان شاد تقديم به روح بزرگ رضا بروسان و الهام اسلامي قرارداد
برادرم اگر ديواري بودم در زندان اگر قفلي بودم بي كليد بر دريچه اي مفلوج به من مي انديشيدي؟ اگر شلاقي بودم متورم دوستم مي داشتي!
به تو چه گفتند برادرم با تو چه كردند كه اينگونه پريشاني؟ مگر در شكنجه چه مي پرسند جز نام و دشنام؟ مرگ مي آيد و ما به سرزمين مادري مان باز مي گرديم تو بايد زنده بماني رضا و اين روايت كوتاه را براي دختران شهر تعريف كني تو بايد باشي تا جايم را خالي نبينند
زندگي در كتاب ها سرم را به درد مي آورد من فكر مي كنم اين خيابان هاي به هم آويخته با انسان هايي به هم ريخته استخواني در گلوي من است در گوشه اي نشسته ام و هوا ريه هايم را آزار مي دهد مرگ مي آيد و ما به سرزمين مادري مان باز مي گرديم دست هاي سيماني به جا مانده لابلاي ديوارها عشق استحكام تو را دارد تمام كتاب هاي روابط انساني روانشناسي پوسيده جدايي نادر از سيمين و دوست دختر ايراني ام كه مي تواند چكمه بپوشد و روي زمستان امسال آرام، آرام قدم بزند حتما به ياد حرف هايم مي افتد و در يخچال خانه اش را محكم مي بندد و در اتاقش را
موريانه ها از ريشه موش ها در مغز هر قسمت خاك را ببوسي آنجا وطن است
من از اين شهر بدم مي آيد كه چشم هاي برادرم پشت مژه هايش پرنده هاي سفيدند آنسوي ميله ها در زندان من از اين شهر بدم مي آيد كه دشنه اي در دهان ايشان است و به هم رسيدن ممكن نيست اگر در كشورم بودم بلند مي پرسيدم حالتان چطور است؟ و يك دسته گل مصنوعي مي آوردم براي رفتار مصنوعي و ذهن مصنوعي شان شايد لبخند مي زدم و آرام صدايشان مي كردم پرنده جان در كشورم اسم ها را با جان زيباتر مي كنند
مرگ مي آيد و ما به سرزمين مادري مان باز مي گرديم مرگ مي آيد و بر سرمان قرارداد و تفاهم نامه امضا مي كند مثل دو كشور نزديك در جايي دور [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 22:19 ] [ امان الله میرزایی ]
گوش کن صدای شرشر آب برخوردش با سنگ ها این جریان بلند ما را به زندگی وا می دارد گوش کن شب هنگام صدای کسی از کوچه می آید با عمیق ترین پک سیگار برلب ماشین هایی که خسته از کار برمی گردند با اندوه هزار مسافر این قدم زدن ها این قدم زدن های طولانی روزمره گی را کوتاه تر می کند کیست که بشنود؟ تنها کلاغ هایند که در کوچه های صفر درجه آواز می خوانند کمر شاخه ای است زیر برف و ناودانی که سراسیمه قندیل می بافد گوش کن نه صدای گریه ی کودکی نه آوازی نه بهار عمر کوتاه است و مرده ها نمی شنوند
[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 17:23 ] [ امان الله میرزایی ]
باد از هر ويرانه اي كه بگذرد لشكري در صداي اوست هر سربازي كه از كنارم مي گذرد بوي خواهرم را مي دهد همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد عاشق شدن و جنگ كه سر زده به خانه آمده است همه چيز مي تواند ناخواسته باشد كلاش و برادرم شانه به شانه در آلبوم عكس راضيه ، راضيه ، راضيه نامه اي كه در جيب من است گلوله خورده و من هنوز به خانه بر نگشته ام و تو با تمام لبخندت در پاكتي بي مرز هنوز به من نرسيده اي در جنگ همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد شكست ، پيروزي و قرآن به جا مانده اي و نامه ي به جا مانده از من كه تنها... تنها به خانه برمي گردند
[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 20:18 ] [ امان الله میرزایی ]
مگر در شعر چه میتوان کرد با بیل و کلنگ جز کندن زمین و هرس کردن علفهای هرز لبهای دوخته را دهانی پر از گلوله است مگر نه این است که متهم اقرار می کند؟ مگر نه این است که بر مزار برادرش سخت گریسته؟ مگر نه این است خواهرم که دیگر قبایل به تو تجاوز کردند! پدرانمان دست قبیله ای را بوسیدند و ما متهم شدیم آنقدر به مسجد رفتیم که "تانک ها به رختخوابمان" آمدند و غنچه غنچه گل های سرخ بر ملافه ها رویید چه فرق می کند مسلمان باشی در حالی که قبیله ات را نسل به نسل کشته اند کلمات اندوه را نمیکشند شمشیرم کجاست؟ که قرار است گم شویم که قبیله ام را به رگبار بسته اند بسیار پیش تر از جنگ های داخلی برادران خونی ایل مرا به خاک بسپارید با شعرهایم و مگذارید کم شود قطعه ای از شعرم تار مویی از قبیله ام
[ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 ] [ 20:10 ] [ امان الله میرزایی ]
ماه به كوچه مي تابد من به خوشبختي تو فكر مي كنم هزار گل نكاشته در گلدان هزار بوسه اي كه طلبكارم هزار قولي كه بدهكار لباس كارگران به من نمي آيد تو به مسافرت علاقمندتري به ماشين به بازيگري در تئاتر و به كت شلوار جديدم ماه به خانه مي تابد صداها رژه مي روند بلند مي شوند مي نشينند و زني آزادي را براي مردش ترجمه مي كند و مرد زندگي را قرار نيست زيبائيت را با مردي در ميان بگذاري كه خنياگر است چاي بنوشي بخندي كه دندان هايت مال من است كه گوشم پراست از حرف های مردم كه كركس ها مغزم را خورده اند ماه به صحنه مي تابد اخم كه مي كني دو كوه به هم مي رسند و ما از هم دور مي شويم و صداها مي لرزند من به خوشبختي تو فكر مي كنم ماه به كوچه مي تابد و تو صحنه را ترك مي كني
[ دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 ] [ 19:45 ] [ امان الله میرزایی ]
اگر پرنده ای به پنجره برخورد کند حواسم پرت نمی شود لب هایت را بوسید؟ مهم نیست اگر سیگارت را خاموش کنی لابلای یک کتاب شعر یا در خيال گندمزار مهم نیست اگر هوايت ابری باشد در خیابانم برف ببارد تو دست مرا بگیری که چونان سنگ از کوه نریزم مهم نیست اگر بی خبر بمیریم آرام چونان قطره های برف که در آب می ریزند مي بوسمت با ترس، جسور، هر لحظه با اين بوسه ها آب از آب تكان نمي خورد
[ پنجشنبه هفدهم دی 1388 ] [ 22:40 ] [ امان الله میرزایی ]
غم ندیدنت آزارم می دهد کاش نبودم تا دلواپسی هایم را دیگر کس به دوش می کشید تو جواب کدام نامه ای که این چنین عاشق از تفلیس نه كه دخترانش به تولستوي عاشق اند از قاهره نه كه رقص را دوست تر دارند از مشهد به من رسیده ای غم ندیدنت آزارم می دهد غم ندیدن وانت باری که دختران بالغ گلشهررا از مزارع نعنا بر می گرداند با بوی ریحان پاییزها زاییدن بچه هایش مادرم را به باغ های سیب می برد كه خواهرم صديقه سالي است تنها از پنجره به دنيا مي نگرد یک استکان چای در خلوت پدرت سردردها در خلوت مادرم زیباست وقتی به آرزوهایشان فکر می کنند تو جواب کدام نامه ای که این چنین عاشق از تفلیس نه از قاهره نه از مشهد به من رسیده ای [ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ] [ 2:34 ] [ امان الله میرزایی ]
نیمی از سال بیقرار رفتن بود سوپورها جارو به دوش منتظر بادی که برگ بریزاند بيست سالگي زني است كه در شهريور نازل شد اولین قرارمان درست ساعتی که سینما باز می شود موج رادیو با اخبار ساعت نه میدان عدالت بود که دستان ناآرامش را به من سپرد لب هایش را بيست سالگي زني است كه در شهريور راه مي رود در میدان باران … باران تند تند مي آيد و زني را دار مي زنند من گودالي حفر كرده ام عميق براي تو مثل يك جمله ناقص دوستت دارم گودالي براي قهرمان داستان هايم زن شهريور بيست سالگي زني است كه در من مي خوابد و هرروز به دارش مي آويزم
بيست سالگي زني است [ دوشنبه سی ام شهریور 1388 ] [ 20:7 ] [ امان الله میرزایی ]
كسي كه از ستون هاي روزنامه ها جا مانده، شكوفه ي سيب است با شكست موج هاي اقيانوس آرام بر صورت تقريبا سفيدش. روشني به موهايش حسودي ميكند و چشم هايش مرا به ياد نفوذ باد در فانوس مي اندازد. غزلي كه مي خوانيد از همين شكوفه ي سيب است؛ غلامرضا ابراهيمي فرق مي کند
چیزی نمانده چشم و دلم مبتذل شود این روزهای مسخره در مرگ حل شود یک صبح٬صبح ِابری ِ پاییزی و قشنگ شاعربه مرگ ومرگ به شاعر بدل شود وقتی که روی زندگی ات خط کشیده اند فرقی نمی کند که زمستان حَمَل شود فرقی نمی کند که برای گرسنگیت صبحانه هات شیرو پنیر و عسل شود یا موی نا مرتب و شلوار پاره ات حرف و حدیث دخترکان محل شود * اما نه ! فرق می کند این که نگاه تو در یأس های فلسفی ام راه حل شود گلهای گیج روسری ات را تکان بده تا واژه های مرده ی ذهنم غزل شود [ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 1:0 ] [ امان الله میرزایی ]
تو را ساختند با شال و کلاه احتمالا دست های مهربانت را باز گذاشته اند روی دامنت وسعت موج های دریا را اما پاهایت را تباه كردند بر سر چشمانت قمار زدیم برای به دست آوردنت جنگیدیم این کبوتران سینه سرخ که در پایت دانه می چینند قبلا در جنگی تن به تن مرده اند تو را بر پوست زنی دیدم که در کنیا زندگی می کند در حرف های دختری که دری فکر می کند و فارسی حرف می زند این ساختمان ها این دیوارهای بلند تو را گرفته اند تو را گرفته اند از دوست زندانی ام حبیب از برادرم محمد کاظم شعار بده حتی اگر این راه پیمایی به جایی نرسد در میدان هایی بسیار ساختند تو را و نامت را آزادی گذاشتند
[ شنبه شانزدهم خرداد 1388 ] [ 21:11 ] [ امان الله میرزایی ]
کنار رودخانه بنشین رودخانه عاشق است دستت را در آن فرو ببر موج ها تپش های دل است وقتی که نیستی طغیان کردنش سهل است که خود را به دیوار می کوبد رودخانه دلتنگ است و سنجاقک ها بیهوده بر روی آن می نشینند و برمی خیزند نه رودخانه ام نه طغیان می کنم نه دلتنگ می شوم من کودکی هستم که هر روز دسته گلی را به آب می دهد شاید به دست تو برسد
[ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ] [ 19:23 ] [ امان الله میرزایی ]
شده یک وقت زمانی برسد نان باشی زیر دندان بشوی گندم بی جان باشی شده یک پنجره باشی که نبندند تو را و فقط دلخوش سرمای زمستان باشی شده آوارگی ات را به رخ ماه کشند اینکه مستاجر شب های خراسان باشی شده مردود نباشی نپذیرند تو را نپذیرندو بخواهند پریشان باشی بهترین راه تنور است بسوزی در آن تا دراین معرکه ها بی سروسامان باشی بهتر از آن شده آزادگی ات را ندهند و بخواهند فقط زخمی دندان باشی مرگ راهی است که ازعمرجهان می گذرد بهتر آن تکه ی نانی که به پایان باشی
[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ] [ 17:37 ] [ امان الله میرزایی ]
درآسمان دریا پدید آمدم نهنگی شدم سرگردان صدفی بی مروارید و نشستم بر نسیمی که رسالت جفت گیری گل ها را داشت به راه افتادم و بزرگ شدم در اندوه لاکپشتی که بچه هایش را به دریا می سپارد بزرگ شدم و در کوه ها به زندان افتادم مادرم ایستاده بود و دعا می خواند در دلش تلاطم امواجی که هی می روند و برمی گردند نیمه های بهار است سنگینم گرگ های خاکستری برشکارشان ناله می کند بزهای کوهی بره هایشان را به دنیا می آورند دره به دره می دوند و از کوه ها می گریزند به هر سو که می نگرم بی تابی علف هایی است جوان در هر نقطه ای که می بارم به سرزمینی می رسند مبهوت سرزمینت بهاری است نگران اندامت صبح است و من گنجشکی که بر شانه ات نشسته آواز می خواند بزرگ شدم ودرآسمانت ایستادم سرزمین تاک های بلند با انگورهای مست که بکارت شرمندو هم آغوشی میوه های اندامت را می توان در بشقاب گذاشت تکه تکه برید و خورد می توان با هر بوسه قلابی در آب انداخت و صید بزرگتری گرفت بزرگ شده ام سنگینم و تنها بر سرزمین تو می بارم ابرها بر سرزمینی می بارند که عاشقش شده اند
[ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ] [ 21:11 ] [ امان الله میرزایی ]
پشت درهاي بسته هيچ خبري نيست جز سرمايي كه روي گونه هايت بنشيند پيراهن گرمت را بپوشد و بي تعارف از روي ديوار به خانه بيايد چون دزدي آشنا كه اين خانه را مي شناسد آهسته، آهسته قدم مي گذارم كفش هايت را مي پوشم به پنجره ي اتاقت مي رسم و دلتنگ مي شوم بي آنكه بخواهي در اتاقت را باز مي كنم پيراهن گرمت را مي پوشم دستم را روي گونه هايت مي گذارم و تو مي گويي: سرد است بي آنكه بخواهم چاي داغت را سرد مي نوشي پتويت را درآغوش مي گيري و من از تو دورتر دلتنگيم را به شكل بخار روي پنجره ها پهن مي كنم چايت را بنوش و بخواب فرصتي است كه از پتويت بگذرم پيراهن گرمت را بپوشم و بخوابم گرم من سال هاست روي گونه هايت مي نشينم سرمايي كه عاشق شده است .
[ یکشنبه بیستم مرداد 1387 ] [ 20:44 ] [ امان الله میرزایی ]
شامگاهان مه سرزمین تو را فتح می کند بی آنکه بدانی، چشم پلنگي مغموم راه را گم كرده است معشوق جنگلی من رسيده از شاخه هاي سيب من بلوط اخمويي را مي شناسم كه پيچك هاي نابالغ در آغوشش كشيده اند آنطرف تر، دو خفاش چراغ رابطه هاشان خاموش به ساعت شب فكر مي كنند صبح گاه مه سرزمين تو را ترك مي كند آهوي رهيده از شكار پلنگ خستگي اش را به كوه مي برد و پلنگ اين پادشاه مغموم از شكار برگشته سكوت سايه باني را انتخاب مي كند كه در خاطرات جواني اش ماده پلنگي زيبا شكارش مي آموخت معشوق جنگلي من رسيده از شاخه هاي سيب شاخه به شاخه برگ به برگ شامگاهان من سرزمين تو را فتح مي كنم
[ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ] [ 10:22 ] [ امان الله میرزایی ]
کز کرده در اتاق سیگار می کشم آنقدر که ابرها به اتاقم بیایند از نازکی ابرها بباری برمن با سر انگشتان ظریفت لمسم کنی چون مسلمانی که کعبه را بگذار سایه ی در ختان پرتغال از پنجره به اتاق بیایند روی پرده بنشینند و در عشق بازی ما پرتغال ها یکی یکی برسند بر سرخی گونه هایت بی شرم ناز و عشوه هایت را بفروش نمی گذارم پسران میوه چین مستی اندامت را ببینند وقتی آرام می رقصی در آغوشم لرزان بگذار خنده ات صبح را بیدار کند مستی گنجشک ها درختان پیر را ابرها را مهمان كن سيگار بكش تابوت بساز، اتوبوسی که بامن تصادف می کند مسافرانش سالم به مقصد می رسند
[ سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ] [ 15:52 ] [ امان الله میرزایی ]
صدای خاموش چرخ خیاطی آوازهای غمگین مادرم بود که در بساط پدر شلوار کردی هایش می توانست مرا به مدرسه بفرستد جواب صاحبخانه را بدهد و دارو بخرد مرضیه خواهرم که مریضیش را هیچ کس نمی فهمد و حتی در حرم شفایش نمی دهند مثل سوزن چرخ خیاطی یکریز سرفه می کند نرمی استخوان های کوچکش شهوت خاک را بیشتر کرده است مادر نخ سوزنی است که با سرفه های مرضیه هر دم بند دلش پاره می شود پدر در باران بساطش را جمع نمی کند و من در جایی که کسی نباشد با خودم حرف می زنم روشنفکران در روزنامه ها مقاله های مرا می نویسند در حالی که هموطنانم لذت جشن گل سرخ را فراموش کرده اند مادر، شبانه ها پایه های چرخ خیاطی است می لرزد پدر، چهارچوب در است در خود بسته یک قوری چای تلخ مرضیه در آلبوم عکس آرام می خندد من به همه چیز فکر می کنم [ پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ] [ 16:36 ] [ امان الله میرزایی ]
دیوانه و بر بودن هم محتاجیم امروز به پیمانه ی سم محتاجیم اندوه جهان را به تو داده است خدا تقصیر خدا نیست به غم محتاجیم
[ دوشنبه هفتم خرداد 1386 ] [ 23:8 ] [ امان الله میرزایی ]
دیگر هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد
... چریک ها از کوه ها پایین آمدند درخت ها لرزیدند و زنبیل از دست مادرم افتاد من شوروی از هم پاشیده ام من عاشق كسي هستم که در نابهنگام جنگ عاشق شده است در آغوشش می خوابم حتی اگر در کشوری دیگر باشم یا در قبیله ای که تصویرش را بر غارها بکشم چریک ها آمدند نیمی از خشاب تفنگشان را در سینه ی پدرم نیمی دیگر را در سینه ی مادرم جا گذاشتند پسران آبادی گریختند از آن پس هیچ مادیانی عاشق نشد چریک ها آمدند دختران آبادی لرزیدند نیمی از دختران باکره مردند نیمی خود را کشتند درنابهنگام جنگ عاشق زنی هستم که هرگاه هم آغوشم بود در من معجزه ای اتفاق می افتاد در آغوشش می خوابم حتی اگر در کشوری دیگر باشم یا در قبیله ای که تصویرش را بر غارها بکشم ... چریک ها آمدندو به تبعید کشیدند اسب های بزکشی آبادی نیمی جنون گرفتند نیمی دیگر مردند پس از رفتنت در من هنوز ادامه ی جنگ است مرا در پشت اندامت پنهان کن.
[ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ] [ 22:42 ] [ امان الله میرزایی ]
می دانی چطوری است سیمین جان ؟از کاغذهایت - گر چه چیزی نمی نویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری ، ولی این هم هست که برای غصه های تو مفری و یا مفرهایی هم هست که جلب توجهت را می کندو نمی گذارد زیاد ناراحت باشی . و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می برد . از کاغذ ها پیداست . خودت نوشته بودی که حالت <بهتر از آن است که متوقع بودی >بدان که بهتر هم خواهد شد . اگر به مناسبتی ،دو سطر یاد هندوستان بی بو و بی خاصیت من می افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می نویسی . وهمین انصراف خاطراجباری خودش بزرگترین کمک ها را می تواند بکند ... هیچ می دانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد ؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم هایت از دنیا پر شود . آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتربشنود و بیشتر تجربه کند،بیشتر عمر کرده است . [ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ] [ 16:47 ] [ امان الله میرزایی ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||