دیگر هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد
...
چریک ها از کوه ها پایین آمدند
درخت ها لرزیدند
و زنبیل از دست مادرم افتاد
من شوروی از هم پاشیده ام
من عاشق كسي هستم
که در نابهنگام جنگ
عاشق شده است
در آغوشش می خوابم
حتی اگر در کشوری دیگر باشم
یا در قبیله ای
که تصویرش را بر غارها بکشم
چریک ها آمدند
نیمی از خشاب تفنگشان را در سینه ی پدرم
نیمی دیگر را در سینه ی مادرم جا گذاشتند
پسران آبادی گریختند
از آن پس هیچ مادیانی عاشق نشد
چریک ها آمدند
دختران آبادی لرزیدند
نیمی از دختران باکره مردند
نیمی خود را کشتند
درنابهنگام جنگ
عاشق زنی هستم
که هرگاه هم آغوشم بود
در من معجزه ای اتفاق می افتاد
در آغوشش می خوابم
حتی اگر در کشوری دیگر باشم
یا در قبیله ای
که تصویرش را بر غارها بکشم
...
چریک ها آمدندو به تبعید کشیدند
اسب های بزکشی آبادی
نیمی جنون گرفتند
نیمی دیگر مردند
پس از رفتنت
در من هنوز ادامه ی جنگ است
مرا در پشت اندامت پنهان کن.