تبليغاتX
صخره های بی ساحل
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 معشوق جنگلی من

 

شامگاهان

مه سرزمین تو را فتح می کند

بی آنکه بدانی، چشم پلنگي مغموم

راه را گم كرده است

 معشوق جنگلی من

رسيده از شاخه هاي سيب

من بلوط اخمويي را مي شناسم

كه پيچك هاي نابالغ

در آغوشش كشيده اند

آنطرف تر، دو خفاش

چراغ رابطه هاشان خاموش

به ساعت شب فكر مي كنند

صبح گاه

مه سرزمين تو را ترك مي كند

آهوي رهيده از شكار پلنگ

خستگي اش را به كوه مي برد

و پلنگ

اين پادشاه مغموم از شكار برگشته

سكوت سايه باني را انتخاب مي كند

كه در خاطرات جواني اش

ماده پلنگي زيبا

شكارش مي آموخت

معشوق جنگلي من

رسيده از شاخه هاي سيب

سپيدار آگاه، روشني اندامت را مي فهمد

وقت غروب

غروب، در آغوشت راه مي روم

شاخه به شاخه

برگ تا برگ

شامگاهان

من سرزمين تو را فتح مي كنم

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  |
  ابرها

 

کز کرده در اتاق

سیگار می کشم

آنقدر که ابرها به اتاقم بیایند

از نازکی ابرها بباری برمن

با سر انگشتان ظریفت

لمسم کنی

چون مسلمانی که کعبه را

 

بگذار سایه ی در ختان پرتغال

از پنجره به اتاق بیایند

روی پرده بنشینند

و در عشق بازی ما

پرتغال ها یکی یکی برسند

بر سرخی گونه هایت بی شرم

ناز و عشوه هایت را بفروش

نمی گذارم پسران میوه چین

مستی اندامت را ببینند

وقتی آرام می رقصی

در آغوشم لرزان

بگذار خنده ات صبح را بیدار کند

مستی گنجشک ها درختان پیر را

 

سه روز به اتاقم، ابرها را مهمان می کنم  

سیگارها که تمام شد

تابوت بساز،

اتوبوسی که بامن تصادف می کند

مسافرانش سالم به مقصد می رسند

              

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  |
 صدای خاموش چرخ خیاطی
 

صدای خاموش چرخ خیاطی

آوازهای غمگین مادرم بود

که در بساط پدر

شلوار کردی هایش می توانست مرا به مدرسه بفرستد

جواب صاحبخانه را بدهد

و دارو بخرد

مرضیه خواهرم که مریضیش را هیچ کس نمی فهمد

و حتی در حرم شفایش نمی دهند

مثل سوزن چرخ خیاطی یکریز سرفه می کند

نرمی استخوان های کوچکش

شهوت خاک را بیشتر کرده است

مادر نخ سوزنی است که با سرفه های مرضیه

هر دم بند دلش پاره می شود

پدر در باران بساطش را جمع نمی کند

و من در جایی که کسی نباشد

با خودم حرف می زنم

روشنفکران در روزنامه ها

مقاله های مرا می نویسند

دانشجویان مسئله ی تخت جمشید را

از چشمان من می بینند

در حالی که هموطنانم

لذت جشن گل سرخ را فراموش کرده اند

اخراج خواهرم از قم

برادرم از تهران طبیعی است

چون هموطنانم گمشو کثافتِ ... چیزی طبیعی می دانم

غربت چیزی طبیعی است

چونانکه عشق،

برادرم می تواند جوان تر بشود و عاشق

خواهرم که،نه...

پدر می گوید:

من کیف پاره ای هستم

که هر قدر کتاب بریزند پر نخواهم شد

مادر، شبانه ها پایه های چرخ خیاطی است

                                                       می لرزد

پدر، چهارچوب در است

در خود بسته

یک قوری چای تلخ

مرضیه در آلبوم عکس آرام می خندد

من به همه چیز فکر می کنم

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386  |
 نقاشیت کند
 

در چین زلف ماه کشیده است موی تو

بعدش شبیه طاقچه ابروکمان تو را

چون برف های زنده ی پنهان سپیدو نرم

بر چهره اش گرفته زمستانمان تو را

در زیر پلک های تو شاعر نشسته است

مثل کسی که گم شده در بیکران تو را

...

با رفتنت نشست که نقاشیت کند

تصویر کرد یک زن نا مهربان تو را

ناراحت است نقش تو را بد کشیده است

بر تن کشید دختر زیبا جوان تو را

حالا کنار پنجره تنها نشسته است

شاید شروع می کند از آسمان تو را

 

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386  |
 یک رباعی بلند
 

دیوانه و بر بودن هم محتاجیم

امروز به پیمانه ی سم محتاجیم

اندوه جهان را به تو داده است خدا

تقصیر خدا نیست به غم محتاجیم

 

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در دوشنبه هفتم خرداد 1386  |
 جنون گرفتند
 

دیگر هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد

...

چریک ها از کوه ها پایین آمدند

درخت ها لرزیدند

و زنبیل از دست مادرم افتاد

من شوروی از هم پاشیده ام

من عاشق زنی هستم

که در نابهنگام جنگ

عاشق شده است

من در آغوشش می خوابم

حتی اگر در کشوری دیگر باشیم

یا در قبیله ای

که تصویر یکدیگر را بر غارها بکشیم

چریک ها آمدند

نیمی از خشاب تفنگشان را در سینه ی پدرم

نیمی دیگر را در سینه ی مادرم جا گذاشتند

پسران آبادی گریختند

از آن پس هیچ مادیانی عاشق نشد

چریک ها آمدند

دختران آبادی لرزیدند

نیمی از دختران باکره مردند

نیمی دیگر را کشتند

درنابهنگام جنگ

عاشق زنی هستم

که هرگاه هم آغوشم بود

در من معجزه ای اتفاق می افتاد

من در آغوش تو می خوابم

حتی اگر در کشوری دیگر باشیم

یا در قبیله ای

که تصویر یکدیگر را بر غارها بکشیم

...

چریک ها آمدندو به تبعید کشیدند

اسب های بزکشی آبادی

نیمی جنون گرفتند

نیمی دیگر مردند

پس از رفتنت

در من هنوز ادامه ی جنگ طالبان است

مرا در پشت اندامت پنهان کن.

 

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386  |
 نامه ای از جلال آل احمد به سیمین دانشور(سفر به آمریکا)
 

می دانی چطوری است سیمین جان ؟از کاغذهایت - گر چه چیزی نمی نویسی - پیداست که تو هم حال مرا داری ، ولی این هم هست که برای غصه های تو مفری و یا مفرهایی هم هست که جلب توجهت را می کندو نمی گذارد زیاد ناراحت باشی . و اینقدر دیدنی هست که خیلی چیزها را از یادت می برد . از کاغذ ها پیداست . خودت نوشته بودی که حالت <بهتر از آن است که متوقع بودی >بدان که بهتر هم خواهد شد . اگر به مناسبتی ،دو سطر یاد هندوستان بی بو و بی خاصیت من می افتی، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را می نویسی . وهمین انصراف خاطراجباری خودش بزرگترین کمک ها را می تواند بکند ... هیچ می دانی که یک همچه سفری تو را چقدر کامل خواهد کرد ؟ من بدبخت که اینجا بالاخره ماندنی شدم ولی اصلا تو بگذار چشم هایت از دنیا پر شود . آدم هرچه بیشتر ببیند و بیشتربشنود و بیشتر تجربه کند،بیشتر عمر کرده است .

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در چهارشنبه هشتم فروردین 1386  |
 من از تو مشهور مي شوم

 

در كاشي هاي كاشان

لخت و عريانم

مي آيی، تيغ بر اندامم مي كشي

اما من پيروزم

دست شاه را به خون آلوده كرده ام

خواب از من بريدن

گورستان را به شورش انداخته

تمام خاک را بر می دارم

دنبال تو می گردم

دریغ از رد پایی که بر مزارم حاضر شده باشد

...

ما به هم نزديكم

در آغوشی گرم

يك پيراهن مرز، بين من و توست

از تو چیزی نمی خواهم

بیا با خود ببر

ماندن يك شاعر در اینجا

به هيچ دردي نخواهد خورد

هيچ تاجري نمي آيد

سنگ قبرم را به تاراج برد

 مشهورتر شوم

بیا با خود ببر

من جنازه ای هستم

که هیچگاه فراموشت نخواهم کرد.

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در پنجشنبه دوم فروردین 1386  |
 ببخش كه ناراحتي

اتومبيل هاي مست

برف هاي خيابان را بي اعتنايند

سرما دستش را به شيشه مي كوبد

راننده مي لرزد

و من تنها، شلوغي ميدان آزادي را سكوت كرده ام

تو نباشي

حال كتابي را دارم

كه در گنجه اي تنها مانده است

تو نباشي نامت را ميداني مي سازند

كه شاعران بسياري در خيابان هايش سيگار مي كشند

ومن راه مي روم،سيگار مي كشم

سيگار مي كشم و راه مي روم

راه مي روم،سيگار مي كشم

... 

من اگر من باشم

مي توانم پرواز هواپيما را به تأخير بيندازم

من اگر من باشم

مي توانم چمدانت را بگيرم

بالهايت را بگيرم

وتنها جايي كه بتواني سفر كني،من باشم

...

تو نيستي

شعرها از دستت بيفتد

من بردارم 

به دنبال حرف عاشقانه اي كه برايم نوشته اي

تو نيستي

حال پنجره اي را دارم

كه بسته خواهد شد.

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در پنجشنبه دوم فروردین 1386  |
 برایت می نویسم

از دشت که گذشتی

به من می رسی

احتمالا لک لک ها بر لبانم تخم گذاشته اند

علفزار های مست

دلتنگ آغوش باد

در جنوبی ترین نقطه من است

گورخرها تنی تازه می کنند

گوزن ها می نوشند

شاید بتوانم تمساحی باشم

که پای بچه آهویی را به دندان کشیده است

نه!

زیباترین علفزارها، جنوبی ترین نقطه من است

آنگاه که کمین می نشینی

دل گوساله ای را

من همان علفزارم

که در برخورد اندامت

آه، ماده پلنگ من ای عشق

مست می شوم و عریان

آرام، آرام، بی طغیان و سرکشی

نمی توانم لبانت را ببوسم

لک لک ها بر لبانم تخم گذاشته اند

این غم، کمر گوساله ای را که شکارش می کنی

خواهد شکست

آنطرف تر از من در غم هایم

قورباغه ای غمگین

به روزگار غرغر می کند

من اما تنها در خود طغیان می کنم

می خشکم

...

از دشت که گذشتی،

به من رسیدی،

اگر این گونه نبودم

باور کن دروغ نگفته ام

پس از تو

همین مردابم.

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در چهارشنبه یکم فروردین 1386  |
 برای کسی که خودش می داند

 

وقتی باران می آید

گلدان های خالی باغچه

نم می کشند

به بخار شیشه ها دست می کشم

نم بر می دارم

...

برگ ها که سبز شوند

شکوفه ها می روند

من شکوفه ام

که اگر سبز شود، خواهد رفت

سولماز خانه تکانی دارد

مریم خانه تکانی دارد

من شانه هایم تکان می خورد

اندامم تکان می خورد

دو گونه اشک هدیه سال نو

اجازه هست بیشتر بنویسم

می خواهم از اینجا شانه هایت را بلرزانم.

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در چهارشنبه یکم فروردین 1386  |
 

 

 

از جنوب كه آمدم خاطره ي كارون را درلباس عربها ميان دوستانم تقسيم كردم.هيچ عابري رنگش سياه نبودوهيچ كسي با من به زباني ديگر صحبت نكرد.مي دانم،سال ها مي گذردوهيچ رودي به خاطرما نخشكيده است.از آزاردادن ما كوچه هاي گلشهر ناراحت مي شود،من با دوستانم ساليان بسياري است خاطره هاي اين شهر را به كشورمان پست مي كنيم.به رئيس جمهوري در كابل.راستي از ميناي عزيز ممنونم،قبل از آنكه براي اولين بار وبلاگم را ببينم ديدوبرايم نظراتش را نوشت.ازهمه دوستانم مي خوام كه نقد ونظرات خودشونوبرام  بنويسن. 

 

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385  |
 مادرم هرگز نمي ميرد

 

 

چادر نمازش روشن

صورتش گندم زاري پير

شنبه ها سرش را با روباني قرمزمي بندد

گاهي چون برگ هاي پاييزي

تكيده،پاك،ساده

يكشنبه ها پاهايش درد مي گيرد

مي پيچد،مي خوابد

دوشنبه ها به صف نان مي رود

صبحدم،بي حضورماه

سه شنبه برايش نسخه مي آورند

تا دردهاي فردايش را مسكني باشد

غروب پنجشنبه ها

حالش خوب است

از اينجا تا گورستان

فاصله ي خستگيش

وقتي مي رسيم،مي نشينم

به دستانش فكرمي كنم

چگونه بسته ي خرما را به مردم تعارف مي كند

برمي گرديم،پاهايش درد مي گيرد

سرش را مي بندد

من به صف نان مي روم

...

جمعه ها،من و مادرم مريم

منتظرهيچ شنبه اي نيستيم.

|+| نوشته شده توسط امان الله میرزایی در یکشنبه ششم اسفند 1385  |
 
 
بالا