شامگاهان
مه سرزمین تو را فتح می کند
بی آنکه بدانی، چشم پلنگي مغموم
راه را گم كرده است
معشوق جنگلی من
رسيده از شاخه هاي سيب
من بلوط اخمويي را مي شناسم
كه پيچك هاي نابالغ
در آغوشش كشيده اند
آنطرف تر، دو خفاش
چراغ رابطه هاشان خاموش
به ساعت شب فكر مي كنند
صبح گاه
مه سرزمين تو را ترك مي كند
آهوي رهيده از شكار پلنگ
خستگي اش را به كوه مي برد
و پلنگ
اين پادشاه مغموم از شكار برگشته
سكوت سايه باني را انتخاب مي كند
كه در خاطرات جواني اش
ماده پلنگي زيبا
شكارش مي آموخت
معشوق جنگلي من
رسيده از شاخه هاي سيب
غروب ها، در آغوشت راه مي روم
شاخه به شاخه
برگ به برگ
شامگاهان
من سرزمين تو را فتح مي كنم