پشت درهاي بسته
هيچ خبري نيست
جز سرمايي كه روي گونه هايت بنشيند
پيراهن گرمت را بپوشد
و بي تعارف
از روي ديوار به خانه بيايد
چون دزدي آشنا
كه اين خانه را مي شناسد
آهسته، آهسته قدم مي گذارم
كفش هايت را مي پوشم
به پنجره ي اتاقت مي رسم
و دلتنگ مي شوم
بي آنكه بخواهي
در اتاقت را باز مي كنم
پيراهن گرمت را مي پوشم
دستم را روي گونه هايت مي گذارم
و تو مي گويي: سرد است
بي آنكه بخواهم
چاي داغت را سرد مي نوشي
پتويت را درآغوش مي گيري
و من از تو دورتر
دلتنگيم را به شكل بخار
روي پنجره ها پهن مي كنم
چايت را بنوش و بخواب
فرصتي است كه از پتويت بگذرم
پيراهن گرمت را بپوشم
و بخوابم گرم
من سال هاست روي گونه هايت مي نشينم
سرمايي كه عاشق شده است .