|
کنار رودخانه بنشین
رودخانه عاشق است
دستت را در آن فرو ببر
موج ها تپش های دل است
وقتی که نیستی
طغیان کردنش سهل است
که خود را به دیوار می کوبد
رودخانه دلتنگ است
و سنجاقک ها
بیهوده بر روی آن می نشینند و برمی خیزند
نه رودخانه ام
نه طغیان می کنم
نه دلتنگ می شوم
من کودکی هستم
که هر روز دسته گلی را به آب می دهد
شاید به دست تو برسد
|