كسي كه از ستون هاي روزنامه ها جا مانده، شكوفه ي سيب است با شكست موج هاي اقيانوس آرام بر صورت تقريبا سفيدش. روشني به موهايش حسودي ميكند و چشم هايش مرا به ياد نفوذ باد در فانوس مي اندازد. غزلي كه مي خوانيد از همين شكوفه ي سيب است؛ غلامرضا ابراهيمي
فرق مي کند
چیزی نمانده چشم و دلم مبتذل شود
این روزهای مسخره در مرگ حل شود
یک صبح٬صبح ِابری ِ پاییزی و قشنگ
شاعربه مرگ ومرگ به شاعر بدل شود
وقتی که روی زندگی ات خط کشیده اند
فرقی نمی کند که زمستان حَمَل شود
فرقی نمی کند که برای گرسنگیت
صبحانه هات شیرو پنیر و عسل شود
یا موی نا مرتب و شلوار پاره ات
حرف و حدیث دخترکان محل شود
*
اما نه ! فرق می کند این که نگاه تو
در یأس های فلسفی ام راه حل شود
گلهای گیج روسری ات را تکان بده
تا واژه های مرده ی ذهنم غزل شود