نیمی از سال
بیقرار رفتن بود
سوپورها جارو به دوش
منتظر بادی که برگ بریزاند
بيست سالگي زني است
كه در شهريور نازل شد
اولین قرارمان
درست ساعتی که سینما
باز می شود
موج رادیو با اخبار ساعت نه
میدان عدالت بود
که دستان ناآرامش را به من سپرد
لب هایش را
بيست سالگي زني است
كه در شهريور راه مي رود
در میدان باران …
باران تند تند مي آيد
و زني را دار مي زنند
من گودالي حفر كرده ام
عميق براي تو
مثل يك جمله ناقص
دوستت دارم
گودالي براي قهرمان داستان هايم
زن شهريور
بيست سالگي زني است
كه در من مي خوابد
و هرروز به دارش مي آويزم
بيست سالگي زني است