|
درآسمان دریا پدید آمدم
نهنگی شدم سرگردان
صدفی بی مروارید
و نشستم بر نسیمی
که رسالت جفت گیری گل ها را داشت
به راه افتادم
و بزرگ شدم در اندوه لاکپشتی
که بچه هایش را به دریا می سپارد
بزرگ شدم
و در کوه ها به زندان افتادم
مادرم ایستاده بود و دعا می خواند
در دلش تلاطم امواجی
که هی می روند و برمی گردند
نیمه های بهار است
سنگینم
گرگ های خاکستری
برشکارشان ناله می کند
بزهای کوهی
بره هایشان را به دنیا می آورند
دره به دره می دوند
و از کوه ها می گریزند
به هر سو که می نگرم
بی تابی علف هایی است جوان
در هر نقطه ای که می بارم
به سرزمینی می رسند مبهوت
سرزمینت بهاری است نگران
اندامت صبح است
و من گنجشکی
که بر شانه ات نشسته آواز می خواند
بزرگ شدم
ودرآسمانت ایستادم
سرزمین تاک های بلند
با انگورهای مست
که بکارت شرمندو هم آغوشی
میوه های اندامت را
می توان در بشقاب گذاشت
تکه تکه برید و خورد
می توان با هر بوسه
قلابی در آب انداخت
و صید بزرگتری گرفت
بزرگ شده ام
سنگینم
و تنها بر سرزمین تو می بارم
ابرها بر سرزمینی می بارند
که عاشقش شده اند
|